توضیحات
After three hard, deep breaths a white light crashed behind my eyes. I was pushed forward with extreme force until a large door burst open in front of me. The room was pitch black; I couldn’t see anything. I moved forward into the room of my mind, taking a deep breath. It was Marie’s bedroom in the Rocky Mountain pack house. It hit me, when I stepped into that room it smelled like blood, silver and despair. SILVER!!
I shot my eyes open as I dropped the cloth. My nostrils were bleeding badly, I had to force my head back. It made sense now, the silver from the rogue’s blood was going into my sinuses which caused them to bleed. Clark came bursting through the doors, almost ripping them from the hinges. He looked as white as a ghost, ‘Darling, what happened? Are you ok?’
Clark ran to my side, grabbing a clean cloth on his way, he tried to put pressure on my nose to stop the bleeding. I continued to keep my head tilted back while he held the back of my head. I couldn’t talk clearly at that point, so I just smiled at him in an attempt to sooth him. His eyes met mine with intense concern, ‘Why are you bleeding?’
I tried to clear my throat to try to speak, ‘The rogue’s shirt, the blood has silver in it. I knew I recognized the scent when I was in the convention room with Melanie and Timothy but couldn’t place it. When I brought it back here I did some druid channeling and I remembered where I knew the smell from.’
————————————————————–
ترجمه ماشینی :
بعد از سه نفس عمیق و سخت، نور سفیدی پشت چشمانم تابید. با شدت زیاد به جلو هل داده شدم تا اینکه در بزرگی جلوی من باز شد. اتاق کاملاً سیاه بود. من نمی توانستم چیزی ببینم. به سمت اتاق ذهنم حرکت کردم و نفس عمیقی کشیدم. اتاق خواب ماری در خانه دسته جمعی کوه راکی بود. به من برخورد کرد، وقتی وارد آن اتاق شدم بوی خون، نقره و ناامیدی می داد. نقره ای!!
هنگامی که پارچه را انداختم چشمانم را باز کردم. سوراخ های بینی ام به شدت خونریزی می کرد، مجبور شدم سرم را به عقب برگردانم. حالا منطقی بود، نقرهای که از خون سرکش وارد سینوسهایم میشد و باعث خونریزی آنها میشد. کلارک از لای درها بیرون آمد و تقریباً آنها را از لولا جدا کرد. او مثل یک روح سفید به نظر می رسید، “عزیزم، چه اتفاقی افتاده است؟ خوبی؟’
کلارک به سمت من دوید و پارچه تمیزی را در راهش گرفت و سعی کرد به بینی من فشار بیاورد تا خونریزی را متوقف کند. من همچنان سرم را به سمت عقب خم کردم در حالی که او پشت سرم را نگه داشت. در آن لحظه نمی توانستم واضح صحبت کنم، بنابراین برای آرام کردنش فقط به او لبخند زدم. چشمان او با نگرانی شدید به چشمان من برخورد کرد، “چرا خونریزی می کنی؟”
سعی کردم گلویم را صاف کنم تا بگویم، “پیراهن سرکش، خون نقره در آن است.” وقتی با ملانی و تیموتی در اتاق همایش بودم میدانستم عطر را تشخیص میدهم، اما نمیتوانستم آن را قرار دهم. وقتی آن را به اینجا آوردم، مقداری کانالینگ دروید انجام دادم و به یاد آوردم که بو را از کجا میشناختم.
tag : دانلود کتاب شفق شمالی: پیوند در خون , Download شفق شمالی: پیوند در خون , دانلود شفق شمالی: پیوند در خون , Download Northern Lights: Bonded in Blood Book , شفق شمالی: پیوند در خون دانلود , buy شفق شمالی: پیوند در خون , خرید کتاب شفق شمالی: پیوند در خون , دانلود کتاب Northern Lights: Bonded in Blood , کتاب Northern Lights: Bonded in Blood , دانلود Northern Lights: Bonded in Blood , خرید Northern Lights: Bonded in Blood , خرید کتاب Northern Lights: Bonded in Blood ,

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.